Take a fresh look at your lifestyle.

زندگینامه سعیده قدس – بنیان‌گذار محک

زندگینامه سعیده قدس - بنیان‌گذار محکReviewed by دل آرام واعظی نژاد on Apr 30Rating: 5.0بیوگرافی سعیده قدس - بنیان‌گذار محک

زندگی به سبک بنیانگذار“محک”
سعیده قدس

موسسه خیریه حمایت ازکودکان محک حاصل رنج مادری است که مقتدرانه در مقابل بیماری دخترش ایستادگی می‌کند و در نهایت خود او از بزرگترین حامیان کودکان مبتلا به بیماری، به نام سرطان می‌شود.
او پشت و پناه مادرها و پد‌رهایی شد که شاید تقدیرشان بدون حضورش در مقابل بیماری فرزندشان طوری دیگری رقم می‌خورد.

سعیده قدس از آتشی می‌گوید که در درونش شعله گرفت و ترس و نگرانی کودکان مبتلا به سرطان را خاکستر کرد.
سعیده قدس، یکی از هزاران هموطنی است که تلاش کرده تا اگر آیندگان درباره صنعت سلامت و بهداشت ایران در قرن بیستم و بیست و یکم خواندند، از این عزم بلند و تلاش مجدانه، ما را ستایش کنند.
سعیده قدس، همچون بسیاری از بانوان کارآفرین و خیر ایرانی، با کمک هزاران نیکوکار و متخصص دیگر، کاری کرده است کارستان.

بنیانگذاری موسسه خیریه ای که توانسته در عرض ۲۵ سال، به ۲۵ هزار کودک سرطانی، خدمات رایگان در عرصه های مختلف ارائه کند، کاری بس بزرگ، الهام بخش و تاثیر گذار برای جامعه بوده است.
همت بلند سعیده قدس در خدمت به هموطنان به خصوص جامعه کودکان بیمار ایران، کاریست که باید زیاد از آن گفت و نوشت.
اگر به نزدیک کوه های دارآباد تهران بروید، ساختمان سفید رنگ بزرگی از دور به شما چشمک می زند که بهشت کودکان نیازمند است.

بیمارستانی که موسسه محک در یک دهه اخیر راه‌اندازی کرده است، فرصتی برای خدمت رسانی به کودکان سرطانی بوده و به آن ها فرصت می‌دهد تا با بیماری خود مبارزه کنند و انرژی دوباره برای زندگی به آن ها داده شود.
بیمارستانی که وقتی قدم به آنجا می‌گذارید، حس یک مهد کودک بزرگ شاد به شما دست می‌دهد.

فضای بیمارستان، به صورت کاملا مدرن و با تجهیزات کاملا به روز ساخته شده و همه تلاش ها صورت گرفته تا نگاه معمول بیمارستان که فضایی خشک و با دیسیپلین و استانداردهای معمول است از آن دور شده و فضا برای درمان کودکان سرطانی، فراهم شود.
فضاهایی با دیوارهای رنگی که در آن، دختران مبتلا به سرطان که به دلیل شیمی درمانی، موهایشان را از دست داده اند، با عروسک های مو طلایی بازی می‌کنند و پسران نیز به امید آینده، زندگی در کنار خانواده را نقاشی می‌کنند.

 

 

تولد در شمیرانات

سعیده قدس در سال 1330 در منطقه شمیران واقع در شهر تهران به دنیا آمد.
برای سعیده قدس، گلابدره یعنی مرور کودکی ها، یعنی شادی های بی دغدغه.
یعنی تابستان کوچه های پر دار و درخت ، یعنی زمستان های برف تا کمر و بی خیالی های دورانی که فقط حظّ بی پایان لمس زندگی بود. او دارای 4 خواهر و برادر است. پدرش از خانواده ی فرهنگیان و اول دبیر و بعد هم مدیر مدرسه شد و بعد تصمیم گرفت که خودش مجموعه ای را بسازد که یک مجتمع آموزشی باشد تا طبق اصول و استانداردهایی که به آن پایبند بود ، اداره اش کند.
مادر ایشان خانه دار بود اما در فضایی فرهنگی تربیت شده بود و به همین دلیل با شعرهای حافظ و مولانا آشنایی زیادی داشت و برای فرزندانش مثنوی و حافظ می خوانده است.

سعیده دوران کودکی خود را در محیط آرام گلابدره شمیران سپری کرد.

شاید بتوان مهم ترین دلیلی که او را امروزه در این جایگاه قرار داده است را در گذشته ی او جستجو کرد.
زیرا بارها در صحبت هایش گفته است، همیشه در کودکی آرزو داشته که بتواند به جایگاهی دست پیدا کند تا بتواند مشکلات افراد زیادی را برطرف نماید.
سعیده قدس در خانواده‌ای تربیت یافت که همواره در امور خیریه و کمک رسانی دست داشته اند و مهربانی و نیکوکاری را یکی از ارزش‌هایی می‌دانستند که یک خانواده‍‌ای موفق باید به آن پایبند باشد.
او از کودکی علاقه ی خاصی به نویسندگی داشت و بیشتر اوقات فراغت خود را به نویسندگی می‌پرداخت.
می‌توان گفت که این علاقه مهم‌ترین چیزی است که از دوران کودکی خود به ارث برده است.

خلاء پدر

شاید به نوعی این کارآفرینی و برپا کردن مجموعه ای از زیربنا به نوعی در خون ما باشد.
ارضای خاطری که جز با کاراصولی و ریشه ای به دست نمی‌آید.
پدرم زمین را از اوقاف گرفت و آنچنان مجموعه را دست بالا گرفت در طراحی و ساخت که به قیمت جانش تمام شد.
فشارها و استرسی که برای ساخت این مجموعه تحمل کرد عاقبت به سکته مغزی او در 48 سالگی منجر شد و خوشبختانه خیلی بعد از آن زنده نماند.
می گویم خوشبختانه چون با روحیه ای که از پدرم سراغ داریم اگر زمین‌گیر و ناتوان می‌شد واقعا دوران سختی را سپری می‌کرد.
و این چنین بود که من
در 19 سالگی پدرم را از دست دادم و از آن به بعد بود که احساس مسئولیت را به عنوان دختر بزرگتر حس کردم و زندگی شاد و بی‌خیالی که داشتم، با اندوه از دست دادن پدر، تصویر داغدار مادر و احساس وظیفه ای که روی دوش من و مادرم سنگینی می‌کرد، رنگ دیگری گرفت.
مادر قوی ایستاد و علیرغم داوطلب شدن عمو و دایی ، اجازه نداد کسی برای زندگی ما تصمیم بگیرد.
در نتیجه این اتفاق، آزادی عمل ما را محدود نکرد. به کسی اجازه داده نشد در مورد درس خواندن و نحوه زندگی ما امر و نهی کند و همین باعث استقلال رای ما شد.
حتی برادرم که از همه کوچکتر و یک دانه بود، امروز وکیل بسیار خبره‌ای است و بسیار مستقل تربیت شد.

به شوق دانشگاه

همیشه جزو آرزوی بزرگم این بود که نویسنده شوم.
بعد که به مرحله انتخاب رشته و دانشگاه رسیدم،خیلی دلم می خواست حقوق بخوانم ولی معدل دیپلم من 13 بود و قبول نشدم.
ضمن این که ادبیات را چه ایرانی چه خارجی با شناخت خوانده بودم چه کلاسیک چه مدرن اما ریاضیات را با نمره 7 پاس کرده بودم چون نمره قبولی آن زمان 7 بود.

در عین حال جغرافی هم رشته مورد علاقه ام بود. وقتی جغرافی قبول شدم شور و شوق دانشجو شدن نگذاشت صبر کنم.

به خودم گفتم جغرافی را می خوانم و بعد از یک سال تغییر رشته می دهم که بعد هم بعد از یکسال پدرم فوت کرد و بعد هم خود جغرافی آن قدر جذابیت داشت که دیگر نخواهم رشته ام را تغییر بدهم.
همزمان با درس خواندن دوره‌های کارآموزی داشتیم که دانشگاه نامه می‌زد به مراکز مختلف و ما را معرفی می‌کردند که حقوق بسیار کمی به ما می‌دادند چیزی شاید در حدود 30 هزارتومان امروز.

بعد از فوت پدرم به استخدام شرکت دخانیات درآمدم، چون احساس مسئولیت می‌کردم. ضمن این که امکان سفرهای متعددی را به من می‌داد.
چون در همه جای ایران مزارع توتون وجود دارد و ما برای تعیین خصوصیات جغرافیایی این مناطق باید زیاد سفر می‌کردیم.

و در ادامه چند سالی نیز به عنوان کارشناس روابط بین الملل در وزارت صنایع و معادن کار می‌کردم.

 

ازدواج مدبرانه

برای او بسیار مهم بود که مسیر فکری‌اش با همسرش یکی باشد.
خودش در این‌باره می‌گوید: «دلم آدمی را می‌خواست که متفاوت با بقیه فکر کند. دنبال آدمی بودم که دنیا را بشناسد و دلم نمی‌خواست کسی بیاید بگوید من در فلان شرکت کار می‌کنم، این هم ماشین من و قرار است خانه هم بخرم.

برایم مهم بود بداند در انقلاب روسیه و فرانسه چه اتفاقی افتاد. اینکه ویکتورهوگو چه گفته یا حداقل اسم تولستوی را شنیده باشد حتی اگر جنگ و صلح را نخوانده بود.

اگرچه آن موقع در نسل ما آدم‌هایی این شکلی کم نبودند. برایم اهمیتی نداشت که پدرش فرش‌‌فروشی داشته باشد یا ملّاک باشد.
برای دخترهای هم نسل من این مهم بود که با کسی ازدواج کنند که جهان را بشناسد.

زندگی در آلمان

پسرم مهباد سال 57 به دنیا آمد و همان سال هم به خاطر شغل همسرم در وزارت امور خارجه ما به آلمان رفتیم که تا سال 61 آنجا بودیم. بعد که برگشتیم من برای کار به شرکت دخانیات برگشتم که چون مکانش عوض شده بود و رفت و آمد برایم مشکل می‌شد خودم را به وزارت صنایع منتقل کردم و در بخش روابط بین الملل مشغول کار شدم.

و با وجود این که همیشه فکر می‌کردم یک بچه کافیست و من همین که برای مهباد مادر خوبی باشم کافیست ولی مهباد ساله شده بود و خواهر یا برادری می‌خواست.

من همیشه و هنوز معتقدم آن قدر تعداد بچه هایی که در دنیا بی برنامه به دنیا می‌آیند، زیاد است که بهتر است برای آن ها کاری کنیم و به خاطر حسی خودخواهانه، بچه‌ای را به دنیا بیاوریم که نمی‌دانیم چقدر می‌توانیم از پس مسئولیتش خوب بربیاییم.

این ما هستیم که با اراده پروردگار تصمیم می‌گیریم که بچه دار شویم.
بعد دیدم پسرم واقعا دلش خواهریا برادر می‌خواهد و این حق اوست که باید مثل سایر امتیازاتی که برایش قائل شده‌ام ، این نعمت را هم از او دریغ نکنم.
بعد خواستم در شرایطی که از هر جهت مطلوب است با تمام امکاناتی که می‌شود برای بچه مهیا کرد بدون این که انتظاری از او داشته باشم، او را به دنیا بیاورم و واقعا دوسال روی این موضوع فکر کردم تا در نهایت دخترم کیانا را باردار شدم آن هم درست زمانی که فکر می‌کردم از نظر پزشکی دیگر فرصتی برای مردد بودن ندارم یعنی زمانی که 35 ساله بودم و الان و همیشه از این تصمیمی
که گرفته‌ام خیلی خوشحالم حتی در اوج بیماری های کیانا هم شکرگذار بودم و یک مرتبه هم فکر نکردم اشتباه کردم.

چون تاثیر وجود آن بچه در من انکارنشدنی است.
با وجود کیانا خانواده‌ام مفهوم کامل تری پیدا کرد.

دیگر مهباد دلش نمی‌خواست مهد برود یا برود خانه دوستم که چند همبازی داشت.
بیشتر دلش می‌خواست خانه بماند و با خواهر کوچکش بازی کند. همین اتفاق رنگ و بوی بهتری به زندگی ما داد.

بر مدار حادثه

کیانا دوساله شد و من هر ماه او را برای چکاپ کامل به دکتر می بردم.
آن قدر روی این بچه وسواس داشتم که به شیرخشک هایی که در ایران وجود داشت شک داشتم.
شنیده بودم یک سری از شیرخشک های تولید نستله تحت تاثیر تشعشعات چرنوبیل از کشورهای دیگر پس فرستاده شده و توهم این که شاید این نستله‌ها که در اینجاست از همان‌ها باشد مجبورم کرد که از همسرم بخواهم شیرخشک را با قیمت خیلی گران تری از آلمان تهیه کنیم.
این وسواس ها ادامه داشت تا روز تولد دو سالگی کیانا که خواستم قبل از تولد جواب آزمایش هایش را نشان دکترش بدهم که قیافه مشکوک دکتر و دستور بستری شدن کیانا و نگاه‌های مات من.

اتفاقا فکر می‌کنم اگر آن چکاپ ها نبود شاید به آن سرعت نمی‌فهمیدیم و به موقع به دادش نمی‌رسیدیم.
یک تومور در کلیه که باید به سرعت عمل می‌شد!
آن زمان من آن قدر درگیر بیمارستان و وقت عمل و رسیدگی به کیانا بودم که راستش درست نفهمیدم اصل اتفاق چیست و ابعادش را شاید ماه‌ها بعد فهمیدم.
دکترها می‌گفتند لزومی ندارد اما فکر می کردم نهایتا اگر لازم داشته باشد ما سه آدم سالم هستیم من، پدرش و برادرش که کلیه سالم داریم و می‌توانیم به او اهدا کنیم. واقعا با دردسر های جانبی بیماری‌اش آشنا نبودم.

جور دیگر باید دید

احساس مسئولیت وحشتناکی داشتم که اگر موجودی را به این جهان پر از گرفتاری و رنج و اندوه می‌آوری حداقل باید مطمئن باشی که زمینه مساعدی را در دوران کودکی و نوجوانی برایش فراهم می‌کنی تا زمانی که پخته و آماده و مستقل بشود و جواب طبیعت هم به من این بود که نباید فکر کنی که من حواسم هست، من نمی‌گذارم، من مواظبم و خیلی اتفاق ها دست ما نیست.

مثلا مقدماتی که فراهم می‌کردم تا بچه سالمی به دنیا بیاورم یا فراهم کردن امکاناتی که برای خود بچه فراهم می‌کردم ناشی از خودخواهی من بود و بیماری کیانا موجب شد تا درد آدم های اطرافم را ببینم.
آن هم در دنیایی که یک زن می تواند به خاطر یک عفونت ساده موقع زایمان بمیرد.
من همه چیزهای خوب را برای خودم می‌خواستم. نمی‌گویم تفکر اشتباهی است اما باید می‌فهمیدم انواع مختلفی از زندگی در اطرافم جریان دارد.
بعضی وقت‌ها لازم است از پنجره‌ی خلوتی که داریم به بیرون هم نگاه کنیم.

خیرخواهی در مقیاس کوچک

نمی‌شود گفت نسبت به اطرافم بی‌خیال بودم.
یادم هست زمانی که هنوز با همسرم آشنا نشده بودم، از سرکار برمی‌گشتم که دیدم راننده تاکسی دارد بی صدا اشک می‌ریزد. پرسیدم: اگر ناراحت هستید می خواهید پیاده شوم.
بعد سر دردلش باز شد که یک نفر از او طلب دارد و او نتوانسته طلبش را بدهد و او به جای فرصت دادن به او کلی بد و بیراه گفته.
آن روز من تازه حقوق گرفته بودم پولم را نشانش دادم و گفتم با این کارت درست می‌شود؟
این آدرس خانه ماست هروقت داشتی بیا و بده. آن موقع هم مثل امروز نبود که کسی این قدر راحت کمک بخواهد.
وقتی به خانه آمدم و داستان را تعریف کردم تا مدت ها جوک خانه ما شده بود که پیش خودت چه فکری کردی؟ مگر گنج قارون داری؟ یا می‌گفتند حتما منتظر باش تا پول را بیاورد.
بعد از یکی دو ماه که کم کم داشت باورم می‌شد این پول دیگر برنمی‌گردد ، آن آدم زنگ در خانه ما را زد. یکی از مهم‌ترین نکاتی که در کار خیر وجود دارد این است که وقتی کمکی کردی انتظار برگشتنش را نداشته باش.
می‌خواهم بگویم سعی می‌کردم آدم خوبی باشم ولی در همین محدوده‌های کوچک.

خیلی وقت‌ها مثلا فکر می‌کنیم همین که روی پول کارگری که به خانه‌مان آمده مبلغی بگذاریم یا لباس نوی را به او بدهیم دیگر سهم‌مان را به دنیا پرداخته‌ایم اما واقعا کار اساسی این نیست.
در واقع بیشتر این کارها را برای ارضای نفس خودمان انجام می‌دهیم تا برای کمک به دیگران.

 

این مطلب برای تو سودمنده، حتما بخونش :
مدت زمان مورد نیاز برای رسیدن به موفقیت
جرقه اتفاقی به نام محک

در دو سالی که درگیر درمان کیانا بودم، در دریایی از غم و ناامیدی و اندوه سرگردان بودم.
وقت هایی که حالش بد بود نگران خودش بودم وقتی هم حالش خوب بود یادم می‌افتاد بچه ای

که همین امروز روی تخت کناری جان داد یا بچه‌ای که دیروز چشمش را تخلیه کردند، بچه‌ای که قرار است دو روز دیگر پایش را قطع کنند… و از یک جایی به بعد غم بچه های دیگر نمی‌گذاشت آسوده باشم.
کیانا در فاز طلایی بیماری کشف شده‌بود و هیچ خطری تهدیدش نمی‌کرفقط پروسه ی درمان دردناکی داشت چون در آن سال‌ها شیمی درمانی با شدت بیشتری انجام می‌شد.
یادم هست یکبار از دکترش پرسیدم آیا این درمان ها روی آینده اش تاثیر می‌گذارد و بعد دکتر خیلی راحت گفت حالا بگذار ببینیم عمر این بچه به یکسال دیگر می‌کشد!

از یک جایی به بعد دنیایم تغییر کرد.
دیگر خودم را نسبت به مادر تخت کناری مسئول می‌دیدم یا اگر می‌دیدم پدری در سالن نشسته و گریه می‌کند نمی‌توانستم بی‌خیال بروم سوار ماشینم بشوم.

بعد می‌دیدم با همه عصبانیت و هیجان وتوقعات و التهابی که من دارم چقدر دیگران آرامند.چرا هیچ اعتراضی نمی‌کنند؟
چرا فقط من شلوغ می‌کنم؟ چرا دکتر این طور رفتار کرد؟ چرا پرستار این را گفت؟ چرا این سرنگ آماده نیست؟

و بعد دیدم این ها چقدر تسلیم‌اند و فهمیدم نگرانی این ها یک ذره هم از من کمتر نیست اتفاقا دغدغه های بیشتری هم دارند.

مثلا از روستا یا شهری دور خانه و زندگی شان را گذاشته‌اند و چهار یا پنج بچه دیگرشان را گذاشته‌اند به امان خدا و معلوم نیست چند وقت قرار است بمانند اما این ها یک تفاوت عمده با من داشتند.
این که تسلیم تر بودند که آن هم به دلیل اعتقاداتشان بود که می‌گفتند خدا خواسته.
در حالی که من همیشه خودم را مقصر می‌دانستم می‌گفتم من دارم تاوان اشتباهی را پس می‌دهم مثلا شاید در دوران بارداری‌ام خیلی مواظب نبودم.

چون در دوران بارداری، احساس نمی‌کردم باردارم و باید طور دیگری رفتار می‌کردم.
خودم را شماتت می‌کردم که چرا در دوران بارداری اثاث کشی کرده‌ام یا نکند نباید بستنی رنگی می‌خوردم یا هر ماده ای که حاوی رنگدانه ها بوده.
مدام توی ذهنم می‌رفتم دنبال دلیل بگردم. مدام به خدا شکایت می‌کردم که چرا من؟ من که همیشه سعی کردم آدم خوبی باشم پس چرا

من؟ همیشه از خدا طلبکار بودم.در حالی که دکتر ها می‌گفتند که این اتفاق به خاطر یک جهش جنینی بوده و دنبال علتی نگرد.
با خودم گفتم دختر من بيمار است.
بله، اين اتفاق افتاده است و حالا بايد ببينيم كه براي آن، چه بايد بكنيم.
اين اتفاق را نمي‌شود ناديده گرفت يا انكار كرد و گردن كسي انداخت.
دكترها در مورد شانس بهبودي كيانا چيزي نمي‌گفتند، پاسخ‌هاي كلي مي‌دادند و مي‌گفتند ان‌شاءالله خوب مي‌شود، ما همه سعي‌مان را مي‌كنيم و…

با اين حال آنها به ما اطمينان نمي‌دادند؛ زماني مي‌توانستند به ما اطمينان دهند كه اولين دوره شيمي‌درماني انجام مي‌شد و نشانه‌هاي بهبود ديده مي‌شد. در اين صورت مي‌گفتند بيماري به دارو جواب مي‌دهد و قابل درمان است.
یکی از دلایلی که باعث می‌شود سرطان در مقایسه با قند یا ام اس این قدر هولناک به نظر برسد، تغییر قیافه ای است که بیمار در طول درمان پیدا می‌کند.

بعد از دو سه ماه موهای کیانا ریخت و هر چقدر هم دکترها بگویند توی مادر باور نمی‌کنی.
همین امروز وقتی در محک مادری از این اتفاق می‌ترسد به او 50 کودک دیگر نشان می‌دهیم که در حال درمان است و موهایش تا کمرش بلند است ولی آن روز چنین امکانی وجود نداشت و من خیلی وقت ها فکر می‌کردم که دکترها محض دلخوشی ما این حرف ها را می‌زنند.

درمان کیانا دو سال طول کشید و پنج سال هم برای قطعی شدن درمان باید هر چند وقت یکبار چکاپ می‌شد تا روزی که دیگر به طور یقین گفتند درمان تمام شده و کیانا دیگر هیچ نشانه‌ای از بیماری ندارد. در همان پنج سال پس از درمان بود که ایده محک شکل گرفت.


طلوع محک

به علت تجربه زندگی در آلمان، خیلی وقت ها برای تکمیل آزمایش‌ها به آلمان می‌رفتیم و در آلمان بود که با انجمنی آشنا شدم که برای حمایت از پدر و مادرهایی که بچه‌های مبتلا به سرطان دارند تشکیل شده و به نظرم کاملا جای چنین انجمنی در ایران خالی بود.
آن موقع 10 سال از تاسیس این انجمن می‌گذشت.
اتفاقا افراد آن انجمن برای بازدید از محک آمده بودند و اصلا باورشان نمی‌شد یک ‌چنین مجموعه‌ای شکل گرفته باشد.

به آن‌ها در حد همان انجمن مانده‌اند چون نیازی ندارند بزرگتر شوند.
بیمارستان های آلمان از لحاظ امکانات بسیار پیشرفته‌اند و چنین خلاء بزرگی که در اینجا احساس می‌شد، در آن جا وجود ندارد.

در ایران به خاطر تفاوت های فرهنگی و زبان و قومیت های مختلفی که وجود دارد، برای انجام چنین ایده‌هایی باید با انواع و اقسام مشکلات روبرو شد و هزینه و وقت و انرژی بیشتری می‌طلبد اما در آلمان روش زندگی در اقصی نقاطش تفاوت چندانی با هم ندارد.
آن جا نیازشان این بود که از مشکلاتشان حرف بزنند و تبادل اطلاعات کنند اما اینجا بیشتر دغدغه هایشان مالی است.
این که کرایه برگشتشان به شهر یا روستا را از کجا تامین کنند؟ یا می‌خواستند مطمئن شوند که سرمایه گذاری که کردند برای درمان فرزندشان جواب می‌دهد یا نه؟ یا این که یکی از کادر پزشکی با آن ها حرف بزند و خاطر جمع‌شان کند.
دغدغه هایشان کاملا فرق می-کرد. این بود که با صحبت‌هایی که با پزشک معالج کیانا داشتم و با افراد دیگری که دست اندر کار این ماجرا بودند به این نتیجه رسیدم که این قضیه ابعادش در ایران فرق می‌کند و هزینه‌های درمان حرف اول را می‌زند و باید به فکر تاسیس یک کار زیربنایی بود که به نوعی خیّرین را درگیر کند.

«به فكرم افتاد كمك‌هايم را ببرم در قالب يك سازمان؛ سازماني براي حمايت از كودكان سرطاني با هدف حفظ منزلت انسان‌ها. البته انجام چنين كاري به تنهايي امكان‌پذير نبود؛ براي همين هم با چندتا از نيكوكاران صحبت كرديم و بالاخره با كمك و حمايت يكديگر محك را بنيان گذاشتيم.
محك مركزي است كه كودكان سرطاني در آن بستري مي‌شوند و آنهايي كه نياز به كمك مالي

دارند، به تشخيص مددكاران، حمايت مي‌شوند؛ به‌ نحوي كه تمام امكانات براي آنها به‌ صورت رايگان يا با حداقل هزينه ارائه مي‌شود.
مقدمات ثبت محک را با همراهی و راهنمایی دوستان و اقوام و پزشکان معالج کیانا را فراهم کردم.
دو سال درگیر کار ثبت بودم و بعد از دو سه سال فهمیدیم محک بر پایه نیازهای واقعی شکل گرفته مسیر خودش را پیدا می‌کند.
چون هم نیاز واقعی بود، هم یک درک درست از مشکل وجود داشت هم یک اراده غیر قابل اجتناب وجود داشت که حالا چون کیانا خوب شده من همراهانم را فراموش نمی‌کنم که شرایط بسیار بسیار سخت تری از دختر من داشتند.
این دغدغه دیگر با وجود من آمیخته است طوری که دیگر نمی توانم خارج از این دغدغه زندگی کنم.

حفظ اعتماد کسب شده

هرچقدر محک بزرگتر می‌شود، نگرانی‌های من هم بیشتر می‌شود.
اعتماد مردم مثل بال پروانه است به همان ظرافت و حساسیت.
عشقی که مردم به محک می‌ورزند مرا نگران می‌کند که چقدر باید مواظب باشیم.
من برای اداره محک تنها نیستم. ما صد ها نفریم که مسئولیت اداره آنجا را تقسیم کرده‌ایم اما به نسبت مسئولیتی که دارم روز به روز دغدغه‌ها و نگرانی‌ام بیشتر می‌شود با این که خدا را شکر تا این لحظه به تمام تعهداتمان بلکه خیلی بیشتر از آن عمل کرده ایم.
از طرفی اداره سازمانی در این ابعاد خیلی دقت می خواهد، ضمن این که بارها و بارها به اعتماد مردم در خیریه ها و اتفاق های دیگری مثل زلزله لطمه وارد شده، به قدری حواسشان جمع است و همه چیز را در نظر دارند که اگر جایی ناخواسته حتی به این اعتماد لطمه بزنیم ، قابل جبران نخواهد بود.

درمان در بیمارستان محک کاملا رایگان است و در حال حاضر بخش سرطان 20 بیمارستان تحت پوشش داریم که در آن جا شرایط بیمار کارشناسی می شود و تا 95 درصد هزینه درمان را می‌پردازیم.
در نیتجه در هر نقطه از ایران که کودکی به سرطان مبتلا می‌شود ، به نوعی به محک مربوط می‌شود . این قولی است که به مردم داده ایم.

موفقیتی ارزشمند

از این که مادری را می‌بینم که نباید مدام بپرسد: ببخشید آقای دکتر الان برای انجام این آزمایش ها کدام نقطه از شهر باید بروم؟
الان برای انجام این سونوگرافی کجای تهران را باید بگردم؟
الان معنی این که نوشته اید یعنی چه؟ و بعد دکتر یک جواب سرسری بدهد و بگذرد. یا وقتی مادری با یک پارچه گلدوزی می‌آید تا از ما تشکر کند واقعا احساس لذت می‌کنم.

این که خستگی، ماندگی، ذلـت یا از بین رفتن عزت نفس در چهره ی هیچ کودک یا پدر و مادری دیده نمی‌شود.
این که یک بچه با این که تحت درمان است وقتی از کناره پله های محک پایین می‌آید، لبخند می‌زند.
این که وقتی مادری خبر سرطان کودکش را می‌شنود کل شیون و زاری اش به 5 دقیقه نمی‌کشد و پرستارها و مددکارها او را در آغوش می‌گیرند و می‌گذارند راحت شود و بعد عکس‌ها را جلویش می‌گذارند که این را ببین بیماری‌اش بدتر از بچه تو نیست اما حالا خوب شده و در دانشگاه درس می‌خواند.
این یکی را ببین ازدواج کرده یا این یکی الان توی 
پاساژ مغازه دارد و بعد مادری که داشت شیون می‌زد با قیافه متفکری که حاکی از استیصال نیست حاکی از درک آرام مسئولیت‌هایی است که در آینده دارد.

زندگی از نگاه سعیده قدس

زندگی برخلاف آن چه در اشعار آمده ، پدیده ای است که بار سختی‌هایش خیلی بیشتر از شادی هاست.

سختی به معنی رنج نیست.

هر چیزی در زندگی قیمت دارد. اصل زندگی کار و تلاش است و تا سختی نکشیم شادی ها رنگ و بویی نخواهد داشت.
هم در مذهب هم در ادبیات، تنها چراغی که راهمان را روشن می‌کند صبوری است.

 

این مطلب برای تو سودمنده، حتما بخونش :
6 نکته کارشناسانه برای موفقیت در رقابت کودکان

در محک چه می‌گذرد

محك يك ساختمان بزرگ است با فضايي كاملا شاد و دلپذير. در محك بيشتر احساس مي‌كني در خانه خودت هستي تا در بيمارستان. اينجا از پرستاران سفيدپوش و آمپول به دست خبري نيست؛ هرچند كه پرستاران محك، يكي از سخت‌ترين وظايف دنيا را به‌عهده دارند؛ رسيدگي به كودكاني كه از درد و عوارض شيمي‌درماني به خود مي‌پيچند.
پرستاران اينجا روپوش‌هاي رنگي و شاد به تن دارند و در و ديوار طبقات با پوسترهاي رنگي كودكانه تزئين شده.

رنگ كلي فضا زرد ملايم است. طبقات محك مجهز به اتاق‌هاي بازي است؛ جايي كه بچه‌ها در آن بازي‌درماني مي‌شوند.
سعيده مي‌گويد: اتاق‌هاي بازي را علاوه بر مددكاران داراي رتبه‌هاي برتر، دانشجويان رشته هنر كه داوطلبانه براي كمك به محك آمده‌اند اداره مي‌كنند؛ آنها با بچه‌ها بازي مي‌كنند، به آنها نقاشي ياد مي‌دهند و اوقات فراغت آنها را پرمي‌كنند.

بچه‌ها هركدام يك اتاق خصوصي دارند و مادرشان مي‌تواند كنارشان در اتاق بماند.
در هر اتاق، براي هريك از بچه‌ها دستگاه دي‌وي‌دي گذاشته‌‌اند تا مادرها بتوانند هنگام شيمي‌درماني، با پخش كارتون حواس بچه‌ها را پرت كنند.
بچه‌ها اينجا پرستارها را خاله صدا مي‌كنند و به محل درمان‌شان دل مي‌بندند؛ طوري كه خيلي‌هايشان با گريه از بيمارستان محك خارج مي‌شوند و به خانه مي‌روند.

علاوه بر نگهداري و حمايت از كودكان، ما يك بخش نقاهتگاه داريم كه در آن به ‌صورت رايگان از والديني كه از شهرستان براي مداواي فرزندشان به محك آمده‌اند، نگهداري مي‌شود.
همه تلاش ما اين است كه به خانواده‌هاي آسيب‌پذير كودكان “كه خودشان به اندازه كافي نگراني دارند، نگراني بيشتري وارد نكنيم و همه عوامل مشكلزاي ديگر را از پيش پايشان برداريم”.
علاوه بر نيكوكاران، خانم قدس و همكارانش در زمان تأسيس محك، با چندين پزشك آنكولوژيست قهار كشور صحبت كرده‌اند و آنها هم قبول كرده‌اند كه رايگان و در راه رضاي خدا به بچه‌هاي محك خدمات بدهند.

این بانوی گرامی در سال 2008 میلادی از طرف نشریه وال استریت ژورنال به عنوان 50 زن برتر جهان معرفی شد، که این عنوان، یکی از بزرگ ترین افتخارات برای این بانوی فداکار ایرانی می باشد.

تکامل یک رویا

سعیده قدس نویسنده کتاب‌های متعددی است که معروف‌ترین اثرش کیمیا خاتون است.
این کتاب یک رمان تاریخی است که از سال ۱۳۸۳ تا سال ۱۳۹۱، ۲۵ بار تجدید چاپ شده است. کتاب دیگر او کارآفرینی اجتماعی به‌شیوه سعیده قدس است. محتوای آن شامل زندگینامه و تحلیل عواملِ موفقیتِ او است.

این بود داستان شکل‌گیری محک به دست یک بانوی موفق ایرانی.

به امید روزی که هیچ کودک و خانواده‌ای درگیر بیماری سرطان نباشد.

نقشه راه سعیده قدس :

فانوس روشنی بخش مسیر سعیده قدس موجی از اراده و مسئولیت‌پذیری در مقیاس جامعه است. سعیده قدس پس از به آرامش رساندن خانواده اش پس از اینکه دختر کوچکش مبتلا به سرطان شد تلاطم وجود سایر مادران ایران را فراموش نکرد و خود را در قبال آنان مسئول دانست و دست به کار شد و او امروز ناجی هزاران هزار کودک و والدینی است که هراس بیماری آنان را در بر گرفته.

و در آخر :

سعیده قدس راهش را پیدا کرد، روحش آرام می گرفت با آرامش کیمیاهای کوچکی که هر کدام قدرتمندانه می جنگند با بیماری که درعمق وجودشان رخنه کرده، نتیجه کار بسیار تاثیرگذار است و فراگیر. به امید روزی که با وجود سعیده قدس هایی تحمل درد برای همه کودکان راحتتر باشد.

همه ما می توانیم سعیده قدس باشیم.
نظر شما در مورد زندگی بنیان گذار “محک” چیست؟

این همه شاهکار علم و هنر
نیست جز عشق کار، چیز دگر
شاهراه ترقیات، عشق است
سرّ پیروزی حیات، عشق است
“شهریار”

 

سعیده قدس
بنیانگذار موسسه خیریه محک

نویسنده : دل آرام واعظی نژاد

از این مطلب خوشت اومد پس لایکش کن 1+

پاسخ دهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

کد تخفیف ۱۰٪
تو بهترینی
کد تخفیف ۲۰٪
نزدیک بودا
کد تخفیف ۳۰٪
یکبار دیگه تلاش کن
کد تخفیف ۴۰٪
خوش شانس نبودی
کد تخفیف ۵۰٪
تو عالی هستی
شانس خودِت رو برای برنده شدن یک فرصت امتحان کن!
برای استفاده از این فرصت لطفاً ایمیل و تلفن همراه خودت رو وارد کن.
قوانین بازی :
  • هر کاربر ۳ بار فرصت دارد.
  • کسی که تقلب می‌کند، شناسایی می‌شود.
ARE YOU READY? GET IT NOW!
Increase more than 500% of Email Subscribers!
Your Information will never be shared with any third party.
ARE YOU READY? GET IT NOW!
OR SUBSCRIBE WITH
{subscription-facebook}
{subscription-google}
هدیه شما، فایل صوتی مصاحبه با آنتنی رابینز
میلیونر خودساخته ای که رازهاش رو با شما به اشتراک میزاره
telegram
ARE YOU READY? GET IT NOW!
Increase more than 500% of Email Subscribers!
Your Information will never be shared with any third party.