Take a fresh look at your lifestyle.

بیوگرافی بهروز فروتن – بنیان‌گذار صنایع غذایی بهروز

0 156
بیوگرافی بهروز فروتن - بنیان‌گذار صنایع غذایی بهروزReviewed by دل آرام واعظی نژاد on Oct 9Rating: 4.0زندگی به سبک خالق صنایع غذایی بهروز

 

زندگی به سبک خالق “دوست من سلام
بهروز فروتن

بهروز فروتن فعالیتش را زمانی آغاز کرد که شاید کمتر کسی نگاه خوشبینانه‌ایی به موفقیت کسب و کار در ان روزگار داشت.
در بدترین شرایط مالی، بدون سرمایه کلانِ اولیه و در اوج اوضاع نامناسب اقتصادی. اما او عقب نَنِشست و برای رسیدن به آرزوهایش قدم برداشت.
حتی او معتقد بود مهاجرت در آن زمان کار درستی نمی‌تواند باشد و باید ماند و ساخت.

اکثر ثروتمندان دنیا در تمام طول زندگیشان به دنبال کسب ثروت و موفقیت‌های بزرگ هستند و نکته قابل توجهی که در مورد تمامی آنها وجود دارد این هست که به دنبال کسب ثروت به هر قیمتی نبوده‌اند.
آنها از کار کردن لذت می‌بردند. فروتن هم از این قاعده مستثنی نبود و در این مسیر سختی‌های زیادی رو متحمل شد و در نهایت موفق به دستیابی آرزوهایش شد.

 

 

عبور از طوفان های کودکی

بهروز فروتن در 11 فروردین ماه سال 1324 در محله امیریه تهران در یک خانواده معمولی به عنوان آخرین فرزند خانواده به دنیا اومد.
فروتن در مسیر رسیدن به موفقیتهاش مسیر پر فراز و نشیبی رو پشت سر گذاشت.
شروع این ناملایمات با از دست دادن پدر در کودکی شروع میشه، فروتن در 10 سالگی پدر رو که همراه و صمیمی‌ترین دوست اون بوده از دست میده، مرگ پدر در اون زمان ضربه سنگینی محسوب میشه ولی در ادامه از این تجربه تلخ به شکلی یاد میشه که گویی سکویی بوده برای راهی شدن در مسیر دلخواه بهروز فروتن.
پدر بهروز فروتن امیر لشگر بود ولی به علت فعالیت‌های سیاسی اون زمان به اجبار بازنشسته شده بود اما هنوز ابهت یک صاحب منصب ارتشی رو داشت.
او از رشادت‌های اجدادشان حسن خان و حسین خان که از سرداران دوران فتحعلی شاه قاجار بودند برای پسر کوچکش داستان‌ها می‌گفت.
او معتقد بود پسرش باید از همان دوران کودکی مشغول به کار باشد و لذت کار کردن رو تجربه کنه، او در فصل تابستان به کاسبان محل سفارش می کرد و حتی به آنها پول می‌داد تا به عنوان دستمزد به بهروز بپردازند تا او در کنار آنها کار کند و با خمیر مایه زحمت و تلاش آشنا شود .
بهروز فروتن در جایی می گوید : هنوز زنگ صدای پدر در گوشم هست که می‌گفت:

“پسرم، کار جوهر هر مرده، اگه کار یاد بگیری و باهاش بیگانه نباشی همیشه موفق میشی”

خاطره مرگ پدر خیلی دردناک و غم انگیز برای بهروز فروتن اتفاق افتاد:
ده ساله بودم. آخرین روزهای اسفند ۱۳۳۳ را نیز پشت سر گذاشته بودیم.
مثل هر بچه دیگری در انتظار بهار و روزهای زیبای عید ثانیه شماری می کردم تا زمستان سرد و برفی از تن کوه و برزن رخت ببندد و تنها سفیدی برف بر قله دماوند باقی‌بماند. همه چیز بوی بهار می داد.
شب را به امید یک صبح زیبا و نو به همراه خانواده سپری کردم اما در اولین ساعات روز آغازین سال جدید (۱۳۳۴) پدر برای همیشه ما را ترک گفت و به دیار ابدی سفر کرد.
هنوز سردی زمستان را فراموش نکرده بودیم که سرمای گزنده و سنگین فراق بر خانه ما فرود آمد.
تن بی جان پدر را در مقابل چشمان بهت زده من، برادران و خواهرانم به خاک سپردند.
فرصت اندکی داشتم که در دامان پدر باشم، گویی خودش این را می‌دانست و تمام آن پندها را که پدران ایرانی رسم داشتند به فرزندان خود بیاموزند، به من آموخته بود. مادر مثل هر زن باغیرت ایرانی ما را زیر پر بال خویش گرفت.
روزگار بی رحمانه همراهش را از او ربوده بود؛ او مانده بود با چند فرزند که باید بزرگ می شدند.
زندگی بعد از فوت پدر رنگ دیگری برایم داشت، گاهی احساس تنهایی می کردم. خیلی زود به این نتیجه رسیدم که بهتر است برای تامین هزینه های درسی ام کار کنم.

هراسی از کار نداشتم چون پدرم به من آموخته بود که چگونه با کار دوست شوم و بدانم سختی‌ها مقدمه پیشرفت هستند.

 

بهار نوجوانی

تابستان دوباره آغاز شد، دفتر و کتاب به گنجه رفت. برای من فصل کار شروع می‌شد.
هر روز صبح با صدای مادر بیدار می‌شدم تا به محل کارم بروم.
چهار خط اتوبوس سوار می‌شدم و بعد از پایان وقت کاری، دوباره خودم را در لابه لای ازدحام مسافران اتوبوس جای می دادم و به امیریه برمی گشتم.
وارد خانه که میشدم، نگاه مهربان مادر خستگی را از تنم می زدود.
تا قبل از فوت پدر مشکل مالی چندانی نداشتیم اما در نبودش گاهی خانواده در تنگناهای مادی قرار می گرفت و من دلم نمی‌خواست به این شرایط دامن بزنم؛ با آنکه پسر بچه ای بیش نبودم ولی هر تابستان بر تجربه های کاری ام می‌افزودم.

فصل مدرسه برای بسیاری از بچه ها پایان تعطیلات و استراحت سه ماهه بود ولی برای من شروع تعطیلات بود، چون دیگر سر کار نمی رفتم و در کنار درس خواندن به تفریح با دوستانم می پرداختم.

کسب مهارت های زندگی

کم کم به جوانی تبدیل شدم که باید در مسیر سرنوشت خود تلاش شایانی می کرد.
بعد از پایان دوران دبیرستان اگرچه از خدمت سربازی معاف شدم ولی گزاف نیست اگر بگویم به دلیل شرکت در فعالیتهای پیشاهنگی به عنوان مربی و به میل خودم، بیشتر از یک سرباز در کارهای خدماتی فعالیت کردم.
در جریان فعالیتم در گروه پیشاهنگان آموختم که در جامعه هیچ چیز بهتر از داشتن صداقت نیست و نیکی به دیگران وجود انسان را سرشار از آرامش می کند.

در همان سالها بود که نطفه اصلی میل به کارآفرینی و مفید بودن برای دیگران که برتر از کارآفرینی است، به طور ناخودآگاه در ذهنم نقش بست.

میل به کار و تلاش مرا واداشت تا در یک دوره شبانه روزی که در دانشکده کشاورزی کرج توسط وزارت اقتصاد برگزار می شد شرکت کنم.
مدتی از خانواده، به ویژه مادرم دور بودم اما با اتمام این دوره توانستم گواهینامه رشته مدل سازی و ریخته گری را بگیرم.
چون از قبل مدتی در ریخته گری کار کرده بودم، همان تجربه اندک در پیشرفت کاری ام در این دوره موثر بود.
سپس مدتی در کارخانه تانکرسازی مشغول به کار شدم.
درس خواندن در دانشگاه نیز یکی از اهداف من بود. این موفقیت ها برایم با ارزش بود چون خواسته خودم بود و با اتکا به یاری خداوند، هدفهایم را دنبال می کردم.

آرزوی کودکی من تدریس بود. من توانسته بودم همزمان با تحصیل در دانشگاه، در دبیرستانی که روزی دانش آموز آن بودم تدریس کنم و به اولین خواسته کودکی ام برسم.
روز اولی که به دبیرستان «وحید» رفتم در گوشه ای از سالن ایستاده بودم، مدیر دبیرستان نزدیکم شد و با تندی گفت: «پسر مگه نمی¬شنوی زنگ خورده، چرا سرکلاس نرفتی؟»

از کنارم رد شد و رفت. چیزی نگفتم، هنوز آن احترام شاگرد و استادی در وجودم بود. مثل دیگر معلمان به دفتر رفتم.
از حرف آقای مدیر که مرا هنوز به چشم شاگرد می دید خنده ام گرفته بود.
وقتی وارد اتاق شد و دید که من در جایگاه دبیران نشسته ام تعجب کرد و با نگاهی به سر و وضعم متوجه شد که من دیگر آن شاگرد بازیگوش نیستم. نزدیک آمد و با من دست داد و گفت:

“ باورم نمیشه که حالا تو همکار ما شدی. به هر حال دیدن موفقیت شاگردامون مایه افتخار و خوشحالیه”

دانشگاه را در دوره شبانه گذراندم تا بتوانم روزها در مدرسه دروسی مثل شیمی، هندسه و ادبیات را تدریس کنم و همین آموختن رضایت‌مندی قلبی و احساس خوشایندی را در من به وجود آورد.

اولین شروع

پس از مدتی با همکاری تنی چند از دوستانم موفق شدیم دبیرستانی خصوصی را تاسیس کنیم که حالا به «غیرانتفاعی» معروف است و آن روزها به آن «مدرسه ملی» می گفتند.
برای جذب دانش‌آموز باید برگه هایی را به عنوان آگهی چاپ می کردیم.
صبح خیلی زود بیدار می-شدم و برگه ها را با چسب به دیوارهای کوچه و محله می چسباندم. صبح یکی از آن روزها تازه چسب را به دیوار زده بودم که ناگهان یکی از شاگردانم نزدیک آمد و سلام کرد.
لحظه ای جا خوردم اما وقتی کمی بیشتر فکر کردم علتی برای ناراحت شدن نیافتم چون داشتم کاری آبرومندانه را تبلیغ می¬کردم و در ضمن از بچگی آموخته بودم که کار رفیق آدم است نه مایه شرمندگی او.
نگاهی به شاگردم انداختم و با لبخند گفتم: «واسه چی زل زدی به من؟ میخوای کمک کنی با هم این برگه ها رو بچسبونیم رو دیوار؟» خوشحال شد و با هیجان و ذوق کمکم کرد.

با آنکه دبیر و سهامدار مدرسه بودم اما مدتی برای کاهش هزینه ها، کارهایی از قبیل دفترداری، معاونت مدرسه و حتی نظافت کلاس ها را نیز خودم انجام می‌دادم چون هیچ وقت کار را عار نمیدانستم و از انجام چنین کارهایی ناراحت نمی شدم.

در این دوره به دلیل شرایط ناخواسته ای که از نظر مالی برایم پیش آمد، مجبور شدم کاری را که به آن عشق می ورزیدم رها کنم و برای گذران زندگی دامنه فعالیتهایم را تغییر دهم.
به همراه چند نفر دیگر وارد حرفه پیمانکاری شدم کم کم فعالیتمان را ادامه دادیم و پیشرفت خوبی داشتیم و در پیمانکاری ساخت کارخانه ذوب آهن، فرودگاه، چند کارخانه قند و … مشارکت کردیم.

ظهور عشق بدون تشریفات

من و همسرم قبل از ازدواج در دوران فعالیت های پیمانکاری همکار بودیم و آشنایی ساده ای بین ما وجود داشت.
آن زمان من زیاد به ازدواج فکر نمی کردم. در یکی از روزها باید برای انجام کاری به کرج می رفتیم.
با ماشینم به منزلشان رفتم. ساعت دو بعدازظهر بود و من هنوز ناهار نخورده بودم، به او گفتم: راستش خیلی گرسنمه، اگه میشه برام یه مقدار غذا بیارین.

لبخندی زد و با خونسردی گفت: باشه میرم داخل ببینم چی داریم براتون بیارم.

داخل خانه رفت و بعد از مدتی برگشت. مقداری دمپختک را داخل ظرفی ساده ریخته بود و آن را به همراه یک تکه نان و یک نوشابه داغ! به دستم داد؛ ساده و بی آلایش.

نه از کاسه بلورین خبری بود و نه از دیس چینی و … از اینکه بدون هیچ تشریفاتی آن قدر بی ریا و راحت با من برخورد کرده بود خیلی خوشم آمد.

رو به من کرد و گفت: «همین غذا رو داشتم که از دیروز مونده بود»

آن روز فهمیدم بهجت دختری است که ظاهر و مادیات برایش چندان اهمیت ندارد، آن دمپختک ساده لذیذترین غذایی بود که تا به آن موقع خورده بودم.

احساس کردم حسی زیبا در قلبم رخنه کرده است. خودروی پیکانم را روشن کردم و به راه افتادیم. در تمام طول مسیر، بدون اینکه خودش بداند مدام به او فکر می کردم. گاهی در دل می‌گفتم: «بهروز شماها فقط همکارین همین .»
اما دوباره خودم را قانع می کردم: «بهروز این همونیه که میخوای، کسی که زندگی رو ساده می گیره، این موضوع خیلی مهمه که همراهت یه آدم پر توقع و تجملاتی نباشه …» با خودم کلنجار می‌رفتم.

مدتی پس از پایان کار به بهجت گفتم: «می‌خوام باهات ازدواج کنم» در جریان خواستگاری و ازدواجمان با خانواده های هم آشنا شدیم.

او در خانواده با اصالتی بزرگ شده بود. در نشست و برخاست های اولیه به او گفتم: من ثروت و سرمایه خاصی ندارم اما در عوض ذهنم پر از ایده های جدیده، ما مجبوریم با مادرم تو یه اتاق نه متری زندگی کنیم که اونم اجاره ایه. تنها سرمایه ام همین ماشین پیکانمه.

نگاهی با محبت و عشق به من انداخت و گفت: اینا نمی‌تونه مانع ازدواجمون بشه.
مهم اینه که با هم باشیم، وقتی هر کاری رو با همفکری هم به سرانجام برسونیم حتما به هر چی که بخوایم می رسیم.

گذر از موانع

کارهای شرکت خوب پیش می رفت و وضع مالی مناسبی داشتیم اما باز هم به دلیل اعتماد بیش از حد من به شرکایم یک بار دیگر شرایطی که نباید، پیش آمد.
بعد از مدتی متوجه شدم که اکثر شرکا و پیمانکارها غیبشان زده، اکثر معاملات کاری نیز با ضمانت من انجام شده بود. حالا بهروز مانده بود با انبوهی از قرض و تعهد و خبری هم از آن نارفیقان نبود.

معمولا در مواقع بحران بی اندازه خونسرد هستم و با تنش زدایی سعی می‌کنم بیشتر به دنبال یک راه حل مناسب باشم.
این روحیه و تفکر من نتیجه سال ها حضور و تلاشم در عرصه فعالیتهای تربیتی، پیشاهنگی و امدادگری است که آموخته ام در هنگام خطر باید به بطن آن حمله برد.

در آن موقعیت که در مضیقه شدید مالی قرار گرفته بودیم، جز همسرم همراه دیگری نداشتم وجود او مایه دلگرمی بود.
در آن شرایط مجبور شدیم خانه ای را که در آن سکونت داشتیم بفروشیم و در همان خانه مستاجر شویم.
البته این موضوع باعث سرشکستگی ما نبود، چون نه تنها ناامید نبودیم، بلکه به تلاش بیشتر فکر می‌کردیم.

شاید در آن روزهای سخت از پول و سرمایه خبری نبود اما امیدوار بودم، چون هنوز سرمایه عظیم انسانی که همان ذهن خلاق و روحیه بالایم بود را با خود داشتم که همواره در مقابل بحران ها و موانع می توانستم از آن بهره بگیرم.
معتقد بودم نباید از سختی‌ها سایه ای سیاه بر زندگی خود ساخت، بلکه باید از آن به عنوان یک موقعیت استثنایی بهره جست و با آن مبارزه کرد و تهدیدها را به فرصت بدل ساخت.
در بین همین فراز و نشیب هاست که انسان هویت و جوهره خود را پیدا می کند. همواره دوست داشتم که در مواجه با کمبودها و نواقص سربلند بیرون بیاییم.

جرقه آغاز موفقیت

به دنبال راهی برای کسب درآمد شرافتمندانه بودم. مثل همیشه همسرم کنارم بود و با حرف هایش به من آرامش می‌بخشید. در خانه نشسته بودم که نزدیکم آمد، برقی در نگاهش بود،

با لبخندی گفت: بهروز فکر کنم یه راهی واسه کار کردنمون پیدا کردم.

ابرو بالا دادم و تعجب کردم که این چه کاریست که به ذهن جستجوگر من خطور نکرده!

• چه کاری؟ •

نظرت چیه که بزنیم تو کار مواد غذایی؟

• منظورت چیه؟ آشپزی کنیم؟

• چرا که نه؟!

• اجاق گاز که داریم، منم آشپزی بلدم، فقط یه سری چیزای اولیه میخواد که اونارو هم جور می‌کنیم.
• آخه من تا همین چند وقت پیش واسه خودم پیمانکار بودم، برو بیایی داشتم و حالا بیام وردست تو بشینم، تو آشپزی کنی و من غذا بفروشم؟

• بهروز اینکه یه روز پیمانکار بودی و فلان کارو کردی با اینکه روزی با فلانی نشست و برخاست می‌کردی رو خواهش می کنم رها‌کن.

بهتره حالا رو ببینیم. مگه خودت نمیگی که کار عار نیست.

• چرا، ولی . . .

ولی و اما هم نداریم. بهتره خوب فکرامونو بکنیم. هر دوتامون از وضعیت مالی خودمون خبر داریم و از طرفی هر کاری هم از دستمون برنمیاد.
آن روز همسرم خیلی با من حرف زد.
وقتی با خودم خلوت کردم به این نتیجه رسیدم که در چنین شرایط سختی این می تواند بهترین ایده برای درآمدزایی باشد؛ چون برای شروع هر کاری احتیاج به سرمایه و امکانات داشتیم.

• به همسرم گفتم: چاره ای نیست، باید آستینها ‌رو بالا بزنیم و کارو شروع کنیم، از همین جا، تو آشپزخانه همین زیرزمین.

دل به خدای توانا سپردیم. اولین روزهای فعالیت مان برای تهیه مواد غذایی را در آشپزخانه، با یک اجاق گاز و چند پاتیل و … شروع کردیم.
خواهر همسرم و دیگر اعضای خانواده نیز همراهمان شدند. در همان روزهای اولیه مجبور شدیم برای تهیه بعضی از وسایل و مواد خوراکی پول قرض کنیم.

با کمترین امکانات، غذاهایی مثل شله زرد و الویه و حتی ترشیجات و سس و … آماده می‌کردیم، غذاها را در کارتن می‌چیدیم، کارتن ها را داخل خودروی ژیانم می‌گذاشتم و برای مغازه ها و فروشگاه های مواد غذایی می بردم.
البته مغازه داران هم به آسانی از ما جنس نمی‌خریدند؛ تازه بعد از کلی خواهش و تمنا راضی می‌شدند مواد غذایی را نسیه بگیرند و در صورت فروش آنها به ما پول بدهند.
اما همین وضع هم مرا به کار امیدوار می‌کرد. ما برای ادامه کار باز هم نیاز مالی داشتیم.

حلقه ی عشق

دلم می‌خواست تا حدودی منسجم تر و بهتر کار تولید مواد غذایی را پی‌بگیرم که خود همین موضوع مستلزم داشتن سرمایه بود.
اما باز هم همسرم مثل فرشته نجات در مقابلم ظاهر شد:

• بهروز وقتی می بینم با چه عشقی این طور امیدوارانه کار می‌کنی خوشحال می‌شم ولی می‌دونم که واسه موندن توی این کار بازم پول لازم داریم پس …. لحظه ای سکوت کرد و در حالی که چشم به زمین دوخته بود، دستش را به سمت گردنش برد و گردنبندش را در آورد و جلویم گذاشت.

• این چیه زن؟!

• این چیزا در مقابل با هم بودن هیچی نیست. قطرات اشک بر گونه هایش لغزید.
وقتی که حتی حلقه طلایی ازدواجش را از انگشتانش بیرون کشید و در دستم گذاشت شرمنده شدم.

• گفتم: این یکی رو دیگه نه عزیزم! . دستم را گرفت و گفت: مهم اینه که قلبامون به هم وفادار باشه و پیوند همیشگی رو حفظ کنه نه این حلقه.

در مقابل آن همه سخاوت و شعور نمی توانستم حتی کلمه ای به زبان بیاورم، با چشمانی خیس از اشک شوق فقط نگاهش کردم.
از داشتن رفیقی باوفا چون او به خود می‌بالیدم.
حلقه را برای آخرین بار محکم در میان دستم فشردم. آن لحظه حس کردم برکت و خوشبختی دوباره به زندگی مان روی آورده است. خدا را سپاس گفتم.

با آنکه گردنبند و حلقه را فروختم، اما امید من و همسرم هزاران برابر شد. تازه کار بودیم و هنوز فروشندگی و رمز و راز کسب و کار بازار را بلد نبودیم.
گاهی اوقات صاحبان مغازه ها یا فروشگاه ها تلفن می زدند: آقای فروتن بیاین مواد غذایی تون رو ببرین.

چی شده، مگه نفروختین؟

نه بابا، تازه غذاهاتون هم فاسد شده.

دوباره سوار ژیان می‌شدم و کارتن ها را برمی¬گرداندم. بعضی وقتها هم می¬شد که مغازه دار ها مواد غذایی را می‌فروختند ولی موقع تسویه حساب از دادن پول طفره می رفتند.

اما هیچ کدام از این ناراستیها و کمبودها مانع ادامه کارمان نشد. به خودم می‌گفتم: «آن قدر تلاش می‌کنم که یک روز همه دنبال محصولات ما باشند».
همیشه بر این باور تاکید داشتم که موانع و سختیها خودش باعث ایجاد انگیزه برای پیشرفت و رسیدن به شرایط بهتر می شود.

اخذ جواز موفقیت

همچنان با عشق و علاقه کار می‌کردم و توانسته بودم شرایط مناسبی برای اعضای خانواده خود به وجود بیاورم ولی برای ادامه کار نیاز بود که جواز تولید بگیریم. بنابراین برای دریافت پروانه تولید به ادارات متعدد رفتم.

امیدوار شدم که با گرفتن جواز کار و با به کارگیری نیروی بیشتر بتوانم کار را توسعه و سامان بدهم. اما متاسفانه در آن زمان برخی مسئولین به تولید، کار و کارآفرینی اهمیتی نمی‌دادند.
ولی من از رفت و آمد به ادارات دست نکشیدم و تا جایی پیش رفتم که دیگر در آنجا، همه قیافه مرا می‌شناختند و گاهی مانع ورودم به اداره می‌شدند ولی مثل آب جاری، می‌رفتم و هر بار خواسته ام را عنوان می کردم.

 نخواستم بگذارم که شرایط بر من تسلط پیدا کند. کار تولیدی خود را باور داشتم و به هیچ قیمتی نمی¬خواستم فعالیتم را در اتاقی دوازده متری و یا در زیرزمین منزلی که روزی مالک آن بودم محصور کنم.

نتیجه صبر و تلاش پیروزی است. بالاخره عده ای از اداره مربوطه برای بازدید همان زیرزمین اجاره ای آمدند. به سمت زیرزمین راهنمایی شان کردم. می‌دانستم در ذهنشان می‌گویند: «این آدم واسه چنین کارگاه کوچیکی اون همه مدت به اداره اومد و رفت و خودشو تحقیر کرد؟!»
یکی از بازرسان پرسید: «کارگاه تولیدی همین جاست؟»

با اقتدار نگاهی به او کردم و جواب دادم: «بله، این کارگاه تولید مواد غذایی منه».مرد شانه ای بالا انداخت و با لحنی تحقیر آمیز گفت:
«ما که اینجا دستگاهی نمی بینیم، هیچی نیست!»

می‌دانستم این حرف را خواهد زد. با اعتماد به نفس تمام پاتیل ها، ظروف، خردکن های دستی و میکسرها را نشان دادم و گفتم:
«دستگاه هام همینهاست، من و خانوادم با همین وسایل ساده اون همه مواد غذایی رو درست می‌کنیم، حالا می‌خوایم با گرفتن پروانه، فعالیت خودمونو بیشتر و بهتر کنیم، تازه باعث نون در آوردن عده دیگه ای هم بشیم»

کارشناسان نگاه معناداری به من و کارگاه کوچکم انداختند.
نمی توانستم تشخیص بدهم که متعجب بودند یا به شدت عصبانی. در نهایت توصیه کردند محل دیگری را برای تولید در نظر بگیریم.
بنابراین از آنجا نقل مکان کردیم. سال ۱۳۶۱، بعد از بازدید توانستم پروانه تولید را بگیرم، گویی برایم آرزویی شده بود.

شاید هر کس دیگری جای من بود با گذشت این همه سال از ادامه کار منصرف می شد اما من هدف های بزرگی در سر داشتم، می‌خواستم کارم را به عالی ترین درجه پیشرفت نزدیک کنم، باور داشتم که در مسیر پر فراز و نشیبی قرار دارم و برای بقای محصولاتم در عرصه تولید، باید مبارزه کنم.

قرار شد مجددا از کارگاه بازدید شود. در این مدت ما کارگاه دیگری را اجاره کرده بودیم که از هر جهت مناسب تر از زیرزمین بود چون می‌خواستم در این بازدید عیب و نقص کار کمتر باشد و تولیدات خود را در فضای بهتری ادامه بدهیم.

چهارم تیرماه سال ۱۳۶۳ بود که به من خبر دادند به کارگاه بروم.
با آتش گرفتن کارگاه کناری ما، متاسفانه مکان تولیدی ما یک روز قبل از بازدید آتش گرفت.

وقتی مامورین آتش نشانی به محل رسیدند اندکی امیدوار شدم که شاید همه چیز از بین نرود.
اما جای بسی تعجب بود که مامورین آتش نشانی تازه فهمیدند که در مخزن ماشین آب ندارند و کارگاه در مقابل چشمان من سوخت و خاکستر شد. حرفی نزدم.

می‌دانستم که این یک جنگ است؛ جنگ زندگی با من گویی زندگی می‌دانست من هر بار که زمین می‌خورم با قوای بیشتری بر می‌خیزم.

کارگاهم در شهرک اکباتان بود، آن را دوباره راه انداختیم. حدود سی نفر آنجا فعالت می‌کردند. همه با اشتیاق زحمت می‌کشیدیم.

تولید ما از سالاد الویه گرفته تا سس و انواع مرباها و ترشیجات را شامل می‌شد.
اگرچه در مقابل رقبای تجاری خود هنوز ضعیف و نوپا بودیم اما ایمانمان به کار و این باور که ما می‌توانیم به پله‌های بالاتر برویم هر گونه هراس از ناموفقیت را از وجودمان دور می‌کرد.

به عقیده من یک کارآفرین برای ماندگاری اثر و کارش نباید از هیچ چیزی بهراسد، بلکه باید به این باور ذهنی برسد که او خالق است، پس قدرت آن را دارد که برای پیشروی در کاری که به وجود آورده، از ایده های دیگری نیز استفاده کند و موانع را به راحتی با تدبیر و اندیشه و ریسک‌کردن از میان بردارد.

کشف مسیرهای نو

رقبای کاری ام قوی و در سطح جامعه مطرح بودند. تنها امتیازی که می توانست مرا در این رقابت پیروز کند ارائه یک راهکار و ایده نو بود.
با وجود مشغله شبانه روزی‌ام برای این موضوع وقت کافی گذاشتم، سرانجام تصمیم گرفتم برخلاف دیگران محصولاتم را به صورت نسیه به فروشگاه‌ها عرضه کنم و آن‌ها بعد از فروش محصولات، پولم را پرداخت کنند. خوشبختانه این روش تا حدودی موفقیت آمیز بود.

سال ۱۳۶۴ تبلیغات گسترده ای از محصولات خود را در تلویزیون به نمایش گذاشتم.
اولین تولید کننده بخش خصوصی بودیم که تبلیغات تلویزیونی سفارش دادیم.
این نقطه عطفی بود که مواد غذایی ما در بسته‌بندی‌های خاص خودش در تمام شهرها و روستاها دیده می شد.

 

 

با شناخته شدن محصولات بهروز تکاپوی بیشتری در کارگاه ایجاد شد. سفارشات فروشگاه ها مدام افزایش می‌یافت. با بالا رفتن تقاضا همچنان بر حفظ کیفیت محصولات کنترل داشتم.
به همین منظور تصمیم گرفتم در کارخانه واحد مرکز تحقیقات را ایجاد کنم تا با استفاده از افراد متخصص و مجرب برای بهینه شدن روند تولیداتمان گامی به جلو برداریم.

هرگز طرفدار تصمیم گیری تک نفره نبوده ام و از هر پیشنهاد تازه ای که ما را به پیش ببرد، استقبال می کنم و معتقدم که باید نظرات دیگران را نیز شنید.

فراز و فرودهای موفقیت

برای گسترش دامنه تولیدات بهروز به پشتوانه مالی احتیاج داشتیم. برای تامین بودجه مورد نیاز با فردی شریک شدم و کار را توسعه بخشیدیم.
اما به مرور احساس کردم که نوع نگاه ما دو نفر به مقوله تولید و تجارت به طرز فاحشی با هم اختلاف دارد؛ او به همه چیز نگاه تجاری داشت اما من با آنکه چند سال در کار صنعت غذایی بودم نمی‌توانستم دیدگاه فرهنگی و اجتماعی خود را نسبت به مقوله تولید حذف‌کنم.

بهروز فروتن قبل از اینکه یک صنعتگر باشد، آموزگار بوده و همیشه خود را آموزگار می‌داند.
این تعریف بخشی از شخصیتم است و نمی‌توانم آن را از خودم جدا کنم و مادیات و پول را برتر از هر چیز دیگر بدانم زیرا مادیات باید در خدمت انسان باشد و انسانیت در این دنیا از هر چیزی برتر است.

پول و ثروت به تنهایی برای انسان آرامش فراهم نمی‌کند.
با آنکه در حیطه صنعت و تولید سرمایه کار می کردم ولی هرگز حاضر نبودم برای افزایش درآمد دست به هرکاری بزنم و در انجام کارهایم اخلاق را زیر پا بگذارم.

سرانجام من و شریکم به جدایی انجامید و مجبور شدم همه چیز را، به جز پروانه وزارت صنایع به او واگذار کنم.
دوباره دستانم از هر سرمایه مادی خالی شد اما هنوز پرقدرت برای شروعی دوباره آماده بودم.
حس می کردم زندگی هنوز هم با من بازی می‌کند.

اعتراف می‌کنم که این اشتباه از طرف شخص خودم بود. تمام وقتم را صرف پویایی دوباره صنایع غذایی بهروز کردم.
آری، موفق شدم شرکت غذایی بهروز را آنقدر گسترش دهم که همکاران و دیگر کارکنان بتوانند در سه شیفت مشغول به کار باشند.

البته گذراندن این مراحل سخت را مدیون مهربانی های همسرم و خانواده او و همراهی هایشان در همه احوالات زندگی هستم.
سال ۱۳۶۷ با وسعت گرفتن تولیدات، ترجیح دادم که مکان بزرگتری را برای بهروز فراهم کنم.
زمین وسیعی را در جاده کرج – قزوین خریداری و کارخانه را به آنجا منتقل کردیم. 

مجموعه در مسیر رشد صعودی قرار گرفت و من به عنوان مدیر، هم از تجربه های گذشته خودم و هم از فکر و اندیشه دیگران وام می‌گرفتم، از اینکه با گستردگی فعالیتهای کارخانه عده بیشتری از افراد جامعه صاحب شغل و درآمد می‌شدند بسیار مسرور می‌شدم و انگیزه ام برای توسعه کارخانه و ایجاد اشتغال بیشتر، افزایش می‌یافت.

 

 

شکوفایی «صنایع غذایی بهروز»

اوج شکوفایی صنایع غذایی بهروز پس از یازده سال فعالیت و تلاش، از سال 1367 به بعد آغاز شد. از آن پس تصمیم گرفتم بر تعداد مدیران کارخانه بیفزایم چون همیشه مدیریت جمعی پیشرفت را سرعت بیشتری می بخشد.
احترام به همه کارکنان در کارخانه برایم اهمیت بسیاری دارد.
محیطی بسیار صمیمی را به وجود آورده ایم، حتی در شب های چهارشنبه سوری و یا یلدا و اعیاد مذهبی، سور و سات این جشن‌ها را با هزینه کارخانه برای همه همکاران مهیا می‌کنیم.
دیدن خنده بر لبان همکارانم بزرگترین شادی قلبی من است.
روزگار بر وفق مراد می گذشت و چرخه تولید محصولات بهروز بی وقفه در گردش بود.
شعار «دوست من سلام» که یادگار دوران تدریسم است، بر بسته بندی محصولات حک می‌شد و کارتن های حاوی انواع محصولات به فروشگاه‌های شهرهای سراسر ایران می رفت.

با حضور هر نوع از محصولات بهروز در خانه ها به همه دوستانمان “سلام” می‌فرستیم تا برای همیشه نامی خوش داشته باشیم.

گاهی انسان در شناخت اطرافیانش دچار اشتباه می شود و من نیز از این قاعده مستثنی نبوده و نیستم.
متاسفانه اعتماد همه جانبه به یکی از همکاران نزدیکم لطمه مالی شدیدی را برای شرکت به وجود آورد و بار دیگر خودم را در مقابل تعهدات مالی سنگینی دیدم که باید پرداخت می‌شد.

از اینکه اعتمادم باعث ناراحتی دیگر همکاران و حتی خانواده ام شده بود شرمنده بودم.
همکاران کارخانه مثل یاران وفادار با نهایت دلسوزی یاری ام نمودند و بدون هیچ چشم داشتی حتی در روزهای تعطیل در کارخانه می‌ماندند و کار می‌کردند.

کارخانه را در آستانه بحران مالی می‌دیدم، باید فکری می کردم چون تلاش شبانه روزی من و بقیه به تنهایی نمی توانست تمامی نیاز مالی را جبران کند.
تنها راه چاره گرفتن وام بود.
به یکی از بانک‌ها مراجعه و تقاضای حمایت های مالی از شرکت بهروز را مطرح کردم.

اینجا بود که خوشنامی ما توانست اعتمادی در مسئولین بانک ایجاد کند و موجب شود که در آن شرایط بحرانی و سخت دست ما را بگیرند.
کم کم به این فکر افتادم که سازمان پخش را تشکیل بدهم و سرانجام به آنچه که می‌خواستم رسیدم.

هدفم از راه اندازی سازمان پخش مواد غذایی، ایجاد یک بازرگانی مدرن بود که به او متخصص و کارآمد در مدیریت نوین نیاز داشت.
با تشکیل این واحد پخش در توزیع موادغذایی و کوتاه کردن دست واسطه ها و کاهش قیمت و افزایش کیفیت محصولات به نتایج خوبی رسیدم.

این واحد تا امروز توانسته است چند گواهینامه مدیریتی از جمله گواهینامه” ایزو” را نیز دریافت کند.

با توسعه فعالیت های جدید، این توانایی را در شرکت دیدم که دایره فعالیت تولید را حتی به شهرهای دیگر گسترش دهیم.
در شهرهایی مثل شیراز، مشهد، میناب، کردستان، همدان، کرج و … واحدهای تولیدی خوشنامی را برای همکاری انتخاب کردیم که البته مدیریت مرکزی آنها تحت نظر شرکت صنایع بهروز در تهران صورت می گیرد.
نماینده کنترل کیفیت بهروز در هر یک از این واحدها حضور و نظارت دارد.

در جریان برگزاری دوره های متفاوت از طرف دانشگاه ها، سازمان های رسمی، مراکز علمی، پژوهشی و فرهنگی داخلی و خارجی، بیش از دویست تندیس، لوح و تقدیرنامه به گروه صنایع غذایی بهروز تعلق گرفته است که هر یک سند پاسداشتی برای تلاش این مجموعه محسوب می‌شود.

ما اولین شرکت ایرانی از بخش خصوصی بودیم که در فهرست بلند بالای نامزدهای یونیسف سازمان ملل متحد برای حمایت از کودکان به عنوان حامی ایرانی انتخاب شدیم.

کامیابی

سال ۱۳۸۴ در نخستین دوره جشنواره «قهرمان قهرمانان صنعت ایران» از بین صد و پنجاه مدیر منتخب برگزیده شدم که یادبود ویژه آن مراسم را به همسرم به پاس همراهی هایش تقدیم نمودم.

 

خداوند همواره در پشت سر گذاردن سختی ها و کاستی ها پشتیبانم بوده است و همچنین به من و همسرم فرزاندنی نیکو بخشیده است.
همسرم در طول زندگی یاور واقعی من بود و حمایتهای معنوی اش همواره به من انرژی مثبت می دهد.

روابط من و همسرم همیشه با تعامل همراه است؛ شاید در بسیاری از مسائل اختلاف سلیقه داشته باشیم اما نسبت به هم واقع گرا هستیم و به عقاید هم احترام می‌گذاریم.

 

از زیر زمین تا قلّه

شرکت صنایع غذایی بهروز کارش را با یازده نفر شروع کرد و مانند طفل نوپا بارها نیروی انسانی مثل یک زمین خورد اما هر بار از جای خود برخاست تا سرانجام راه رفتن را آموخت.

امروز بیش از هزارخانواده با امید و نشاط در کنار هم کار می‌کنند.

روزی این صنعت نوپا در آشپزخانه ای کوچک متولد شد ولی رشد کرد و امروز در چند نقطه از کشور گسترش یافته و برای رفتن به آن سوی مرزها نیز در تلاش است.

زمانی که هیچکس کار ما را جدی نمی‌گرفت، ناملایات فراوانی را پشت سر گذاشتیم، خود و هدفم را باور داشتم و فریاد زدم «من هستم» و آن قدر ایستادگی کردم که عاقبت رمز ماندگاری را یافتم: صداقت و پشتکار.

“من سرباز وطنم. سرباز عاشق است. ایران از آن من است و من متعلق به ایرانم. همه باید به ایران بیندیشیم و برایش از جان و دل مایه بگذاریم. باید پیروز بود، ناموفقیت خود یک پیروزی است پس تلاش کنیم برای همیشه و همیشه برخاستن”.

 

برخی از درخشش‌های صنایع غذایی بهروز:

• لوح تقدیر” واحد نمونه کشور” از روسای محترم جمهوری (سه دوره)

• لوح تقدیر وزیران محترم صنایع (چندین دوره)

• لوح تقدیر وزیران محترم کشاورزی، بازرگانی، کار و امور اجتماعی و بهداشت، درمان و آموزش پزشکی، دادگستری

• لوح تقدیر واحد صادر کننده نمونه

• تندیس و لوح تقدیر” واحد نمونه کیفی در سطح ملی”

• تندیس نخستین دوره «جایزه شهاب» ویژه واحدهای تحقیق و توسعه برتر کشور

• تندیس و لوح تقدیر همایش نوآوری و عدالت اقتصادی (دو دوره)

• لوح تقدیر واحد برتر همایش برند در صنایع غذایی ایران

• لوح تقدیر واحد منتخب جشنواره برند برتر ایران

• لوح تقدیر مشاهیر اقتصادی ایران

• تندیس جایزه دکتر هدایت – واحد برتر صنعت غذا

• تندیس و لوح تقدیر نخستین همایش چهره ماندگار صنعت و تجارت

• تندیس و لوح تقدیر واحد نمونه استاندارد استان تهران (چند دوره)

• لوح تقدیر صنعت سبز منتخب سازمان حفظ محیط زیست

• تندیس و لوح تقدیر پیشکسوت صنعت خانه صنعت و معدن

• برگزیده جشنواره تولید ملی خانه صنعت و معدن (شش دوره)

• لوح تقدیر پیشکسوت صنعت استان استانداری تهران

• لوح تقدیر انجمن مدیران صنایع ایران، اتاق بازرگانی و صنایع و معادن ایران

• تندیس انجمن مراکز تحقیق و توسعه وزارت صنایع و معادن

• تندیس و لوح تقدیر کارآفرین برتر جهاد دانشگاهی

• تندیس نخستین دوره جشنواره کارآفرینی دیجیتالی

• لوح تقدیر کارآفرین برتر از دانشگاهها

• تندیس زرین دوره چهارم و لوح تقدیر چهار دوره جشنواره اقتصاد سبز

 

سخنان بزرگ بهروز فروتن:

 

تقدیر از خداوند و تدبیر از ما

تنها دارایی من مهرورزی است.

زندگی را انتهایی هست اما هیچگاه پایانی نیست.

به امید آغازی دیگر اولین رمز موفقیت، جادوی مثبت اندیشی است.

واژه‌ی شکست، هیچ معنی برای من ندارد.

بزرگترین راز موفقیت، کار گروهی است.

برای داشتن یک زندگی پر ثمر، باید خطر کرد.

تجلی عشق را در کار کردن می‌بینم

ریسک، زیبایی یک زندگی ثمربخش است.

پیروزی یعنی حرکت در مسیر موفقیت.

ایستاده‌ام چون خودم را باور دارم.

 

نقشه راه بهروز فروتن :

فانوس روشنی بخش مسیر بهروز فروتن، همون طور که بارها و بارها در متن شاهد اون بودیم چیزی نمی‌تونه باشه جز امید و امید و امید!

بهروز فروتن بارها زمین خورد و بدون اینکه نا امید بشه راه رو از سر گرفت.

امید روشنایی پرقدرتیه که همیشه و همه جا می‌تونه به یاریمون بیاد تا با همه مشکلات برخیزیم و باز هم ادامه بدیم و برسیم به اون چیزی که هدف قرار دادیم.

در نومیدی بسی امید است

پایان شب سیه سپید است

“حافظ”

 

و در آخر :

بهروز فروتن در کودکی پدر را از دست داد، در نوجوانی با تلاش بسیار، موفق به تحصیل شد، با یک انتخاب درست و یک ازدواج موفق ادامه داد و با پشت سر گذاشتن چندین بار زمین خوردن و برخاستن مجدد؛ از زیر زمین منزلی که با فروشش حالا مستاجر آن خانه به حساب می‌آمد شروع کرد، شروعی که منجر به تشکیل صنایع غذایی بهروزی شد که امروزِ شاهد آن هستیم.

همه ما می‌توانیم بهروز فروتن باشیم!

نظر شما در مورد زندگی خالق ” دوست من سلام “ چیست؟

 

من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب

مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند

“حافظ”

 

                                                                                                                                                                                                         بهروز فروتن 

 بنیان‌گذار گروه صنایع بهروز

نویسنده: دل آرام واعظی نژاد

پاسخ دهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

ARE YOU READY? GET IT NOW!
Increase more than 500% of Email Subscribers!
Your Information will never be shared with any third party.
ARE YOU READY? GET IT NOW!
OR SUBSCRIBE WITH
{subscription-facebook}
{subscription-google}
هدیه شما، فایل صوتی مصاحبه با آنتنی رابینز
میلیونر خودساخته ای که رازهاش رو با شما به اشتراک میزاره
telegram
ARE YOU READY? GET IT NOW!
Increase more than 500% of Email Subscribers!
Your Information will never be shared with any third party.